جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://shafagh21.persianblog.ir/post/2
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧  

وبلاگ ذهن من

خداشناسی

تغریبا یه سال پیش فکر می کردم از هر آدمی تو دنیا بیشتر به خدا نزدیکم ،چقدر خدا رو خوب فهمیدم،دلم می خواست همه آدمای دنیا هم مثل من به خدا نزدیک بشن،همشون بفهمن که چه کیفی داره وقتی آدم خدا رو داره...اما چت کردم،چیزای زیادی خوندم که باعث شد،اسلام و خدای من با هم قاطی شه،نمی دونم باید ناراحت باشم یا خوشحال،حس بدی ِ،اما زیاد فکر کردم،به هر چیزی که زیاد فکر کنم برام با ارزش می شه ،یا اگه بهش خیره بشم،حتی اگه اذیتم کنه،ولی من دیگه بهش خیره شدم پس بهش علاقمند می شم.

       ازاون قدیما که جَوون بودم شروع می کنم،از اولن چیزی که شاید برام انتزاعی بوده،5-6ساله که بودم فرق کلمه خدا و خورشید رو هی یادم می رفت،قاطی می کردم،بعد یه نگاه به آسمون مینداختم،میدیدم یه جسم ِ بزرگ نورانی ِ(خیلی به خورشید خیره می شدم با اینکه منو از اینکار ترسونده بودن)پس نمی تونه خدا باشه،تعریف خدا فرق می کنه،با خودم می گفتم،خنگِ خدا خداست،این خورشیدِ،دیگه فکر نکنی که خورشید خداس،و خدا خورشیدااا!یا اینکه هر دوشون یکی اند!...اما باز حرفای خودم یادم می رفت،بعضی وقتا با خودم تکرار می کردم خدا،خورشید،خدا،خورشید...تا یادم بمونه.بالا خره نمی دونم چی شد که منم بزرگ شدم،دیگه شیطون نبودم یه کم زمینی شده بودم.معلم ابتدایی،سال دوم بود فکر کنم،گفت باید خودتون خدا رو بشناسین،این فروع دین نیست،یه اصل ِ،بعدش گفت از هر پدیده ای می شه پی به وجود خدا برد،مثلا یه برگ،رود،زمین...اینا نشونه های وجود خدا هستن.

دم عید بود مامانم پنجره هارو تمیز می کرد،خیلی خوب یادم ِ،یه مگس بزرگ دیدم ،خیلی گنده بود،ما بهش می گفتیم خرمگس،خوب نگاش کردم،می خواستم خدا رو بشناسم،معلممون که نگفته بود از چی؟گفته بود هر مخلوقیفنه دقیقا یه چیز مشخص...خیلی زشت بود،چندش آور،صدای ویز ویز ،اذیت کننده،خودشو می کوبید به شیشه،...تو دلم گفتم،آخه خدا اینو برا چی آفریده؟اصلا این چیه دیگه؟روح پلیدی داره،ازش بدم می یومد،یه لحظه،تو ذهنم،خدا رو انکار کردم،خیلی کوتاه،و همون هم باعث شد عذاب وجدان شدیدی بهم دست بده،به خودم فحش دادم،گفتم احمق خدا وجود داره تو نمی فهمی،خیلی ناراحت شده بودم،نمی تونستم خودمو ببخشم،حتی گریه کردم،اما یواشکی...اینا گذشت،ذهن کوچیکم بزرگ شد،با دیدن و خوندن پدیده ها ،فهمید باید خودشو بشناسه تا خدا رو بتونه درک کنه،جمله های قشنگ در مورد خدا شنید،حرفای قشنگ یاد گرفت،اما نه تونست خودشو خوب بشناسه! نه  خدا رو،کلّی با خدا حرف زد،ازته دل یا سَرسَری،اما نمی دونم کی به خدا نزدیکتر بودم،وقتی 4-5ساله بودم؟یا 7سالگیم دم ِ عید؟یا الان،یا پارسال؟

یادم میاد همون موقع ها که بچه بودم یه راهی پیدا کرده بودم،برا اینکه به خدا برسم و اسرار آفرینش رو کشف کنم...به نور خیره می شدم،نور ِزرد لامپ یا خورشید،بعد چشمامو می بستم با دستم روشو می گرفتم که تا ریکه تاریک شه،نور رو تو چشمام دنبال می کردم،با سرعت ِ نور می رفت،سرعتش خیلی زیاد بود،چندین شعاع می شد،دایره های جدا از هم،خیلی برام جذاب بود،بهترین بازی ِ من بود،می گفتم اگه یه بار بتونم تا آخرش نور رو دنبال کنم،و برم تو دنیایی که اون می شکافه و میره جلو،به خدا می رسم،اما هیچ وقت نتونستم با سرعت نور برم.


کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: نوروز