جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://tamana_s.persianblog.ir/post/36
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧  

وبلاگ شاهدخت سرزمین ابدیت

زمانی بود که هیچ کس در دلش گرمایی نداشت
همه جا پر از سرما بود و سفیدی
هیچ رنگی به جز سفیدی پیدا نمی شد
همه دل مرده بودن
و هیچ کس دنبال بهار نبود
خورشید هم نای تابیدن نداشت و هوا روز به روز سردتر و سردتر می شد
اگه از کسی اسم رنگی رو می پرسیدی فقط می گفت سفید
اگه گل قرمزی رو بهش نشون می دادی
نمی تونست رنگش رو بگه
ولی یه دختر بچه بود که دلش رنگی بود
عاشق زندگی و زندگی کردن و رنگ ها بود
دلش برای درختان سبز تنگ شده بود
درختایی که دیگه فراموش شده بودند
دخترک از شبهای بلند و خاموش و سرد خسته شده بود
به دنبال نقشه ای برای از بین بردن این روزای خسته کننده بود
و می دونست که همیشه رنگ سیاه رنگ پلیدی و بدی نیست
و سفید هم همیشه رنگ خوبی و شادی نیست
دخترک قصه ی ما توی یه جاده ی طولانی شروع به راه رفتن کرد
هوا سرد بود خیلی سرد
همینجور که راه می رفت
به یه کلبه ی قدیمی رسید که درش باز بود
وارد کلبه شد
همه جای کلبه رو گرد و خاک گرفته بود
همه جا رو به دقت نگاه کرد
اون کلبه خانه ی پیرمرد شادی بود که از اونجا رفته بود
با رفتن اون پیرمرد مهربون واسه همیشه بهار رفته بود
گوشه ی خانه ی پیرمرد یه صندوقچه ی قدیمی بود
دخترک سراغ صندوقچه رفت
درش رو باز کرد
و لباسهای رنگارنگ پیرمرد و بیرون اورد
و بعد از اون دفترچه ی خاطرات پیرمرد رو
و صفحه ی اول رو باز کرد
"دخترک عزیزم می دونم که به سراغ این صندوقچه و دفتر می ایی
چون بهار فقط تو چشمای تو هست
کمک کن تا بعد از من بهار برگرده
و در چشم و دل بچه های دیگه جا بگیره"
دخترک شروع کرد به تن کردن لباسهای پیرمرد
لباس هایی که خیلی براش بزرگ بود و اجازه ی راه رفتن رو از اون می گرفت
کلاه رو به سرش گذاشت
و ساز کوچک رو به دست گرفت
و به عادت پیرمرد با خاکستر باقیمانده در شومینه صورتش رو سیاه کرد
از کلبه بیرون امد
و به سمت خانه های مردم رفت
کفش های پیرمرد به قدری به پاهاش بزرگ بود که اونها را وسط راه در اورد
و با پاهای برهنه روی برف ها و یخ های جاده راه رفت
وقتی به خانه ها رسید
ساز کوچکش رو به صدا در اورد و بلند بلند شعری خواند"بهار می یاد بهار می یاد"
پاهاش از شدت سرما کبود و ملتهب شد و می سوخت
و به خاطر بلند ی شلوارش به زمین می خورد
ولی هر دفعه با انگیزه ای بیشتر بلند می شد و استین هاش رو بالا می زد
و شعرش رو بلند بلند می خوند"بهار بیا بهار بیا"
هر کس صدای دخترک رو می شنید
گوش هاش رو می گرفت و یا به خانه می رفت
و یا اگر در و پنجره ای باز بود اون رو می بست
و زیر لب می گفت
فایده ای ندارد بهار نمیاد
ولی دخترک ادامه داد
تا شب در شهر راه رفت و شعر خواند و ساز کوچکش رو به صدا در اورد
هوا خیلی سرد بود و دخترک بی حال
ولی در حالی که بر زمین افتاده بود
می خواند و بهار را صدا می کرد......
صبح که شد بهار اومد
برفا همه اب شده بودن
همه جا شکوفه و گل بود
ولی دخترک همونجا رو زمین افتاده بود و واسه همیشه خوابیده بود.....


کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز