جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://baran-na-ragbar.persianblog.ir/post/36
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧  

وبلاگ باران نه رگبار

فرصت نشد.
دوست داشتم لحظه به لحظه حس کردن این لحظات آشنای قدیمی رو می نوشتم٬ این شگفتیِ هر ساله ام از دیدن ترکیدن ناگهانی پوست سرد و سوخته و به ظاهر مرده درختها و به بیرون سرک کشیدن شیطنت آمیز اما محتاطانه و آرام جوانه های جوان رو... این شادمانی نفس گیرم از فهمیدن تپیدن زمین و از بو کردن تازگی زمان رو... و این حیرت تکراری اما کهنگی ناپذیرم از وقوع خزنده اما پر قدرت رستاخیز بهار رو.


فرصت نشد... روزهای آخر اسفند شبیه رهگذری بودم که وقوع یک حادثه بزرگ رو پشت سرش احساس می کنه اما فقط به پیاده روی خودش ادامه میده. عین آدمی بودم که روبروی یک تابلوی بزرگ نقاشی ایستاده و می دونه که بزرگترین شاهکار طبیعت داره جلوی چشمهاش به تصویر کشیده می شه٬ اما سرش رو انداخته پایین و داره تند و تند بافتنی می بافه.
بافتنی می بافتم؛ خانه تکانی و آمدن فاطمه و با هم چای با پشمک خوردن و انتخابات٬ بودن آرزو توی غروب یک روز سرد وخلوت دانشگاه ٬ اضطراب و انتظارِ تکراری ِ راهروهای دانشکده کامپیوتر برای دیدن دکتر بعد از یکسال و نیم٬ مناجاتنامه و هشت کتابی که مسافر بهم عیدی داد٬ حرف زدن با علی کوچولو که یه روز نشست و انگار که من همبازیش باشم قصه تک تک ماشین های اسباب بازیش رو با اشتیاق تمام برام تعریف کرد٬ مرگ برادر خانم درُی توی آخرین روزهای سال و شناسنامه باطل شده ای که به هوای دیدن عکسش گذاشت توی دستم  و چیزی که توی صداش بود وقتی می گفت ببین چقدر قشنگ بوده برادرم توی جوانی هاش ...و آخرش هم شب چهارشنبه سوریی که من و کامه تنهای تنها دوتایی آتش روشن کردیم و دوتایی از روش پریدیم و برای کم شدن زردیها و زیاد شدن سرخیهامون دوتایی آرزو کردیم ... خلاصه اینکه هرچند واقعه ورود بهار رو با تمام ذرات تنم حس می کردم٬ اما بدون اینکه سرم رو بالا بگیرم ٬ روزهای آخر اسفندم رو با دل مشغولیهاشون حلقه حلقه  کردم توی میلهای بافتنی. یکی از زیر٬ یکی از رو٬ شایدم همه اش از زیر...


فرصت نشد٬ و الا باید می نشستم و  حسابی فکر می کردم.
باید دعا می کردم و چون می دونستم که همه چیز توی یک لحظه خیلی کوتاه اتفاق می افته٬ باید به مضمون دعاهام قبلا فکر می کردم. قرار بود بگم یا مقلب القلوب والابصار٬ و بخوام که « نگاه مرا و تفکرم را» دگرگون کن؛ اما خواسته دقیقم چی باید باشه؟ چه چیزهایی رو نگاه کردم که نباید می کردم و چه چیزهایی رو باید٬ که نکردم... چی نباید بر فکر و قلبم می گذشت که گذروندم و چه باید میگذشت که نگذشت... در «اداره روز و شبم» چه باید می کردم که نکردم و این مدبر لیل و نهار تا کی می خواد بر بی تدبیریهای من صبر کنه و باز فرصتم بده...؟ رهگذری بودم که لحظه باشکوه تحویل سال مثل یک اتفاق بزرگ از کنارم می گذشت و من پیاده روی می کردم؛ نگران خوب وقشنگ چیده شدن سفره هفت سین بودم و توی گلدون گذاشتن یاسهای زرد و اینکه وقتی دارم توی ظرف شیرینی عید نون برنجی می چینم چیزی از دستم نریزه روی فرش تازه و با دقت جارو شده.


فرصت نشد و امروز هفت روز از سیصد و شصت و پنج روز سال تحویل شده به نو گذشت. فکر می کنم که چیز زیادی نمونده باشه به آخرش...!