جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://divoonehkhooneyeman.persianblog.ir/post/1050
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧  

وبلاگ دیوونه خونه من

 عید ها را دوست دارم...چون آدم انگار از قید و بند فصل فصل کردن بند بند وجودشان کمی فارغ می شوند. اما باور هایی هستند که کام تورا چون لایه ها زیرین پوست خرمالو در انتهای تابستان شاد تعطیلی و کودکی و گرگم به هوا در باغچه های خاطرات ییلاقی شمیران َ گس می کنند. باور هایی که اگر بشوند روحت را می جوند...و اگر نه....وجودت را.
 باور نکردن مردن ساده است. اما خود مردن به نفسه درد اورترین ....خنثی ترین و در عین حال   لزج ترین خاطره مضحکی است که می تواند لای توری صافی ذهنت گیر کند. آن وقت تو مجبور می شوی تفاله های عشقت را...خاطراتت را مثل پس مانده های چای در قوری از سوراخ سینک  صبر و سرگردانی ات جمع کنی و بکشی بیرون تا راه برای عبور رشته های باریک و متحد آب گون روزمرگی های دوباره ات باز شود.
پرده را که باز می کند نور گیس می کشد  از حلقوم مشبک توری بر صورتم که هنوز درد می کند.
تخت را آنقدر فشار می دهم تا روی پاهایم می ایستم. بارانی ام را....تلفنم را و آن سلاح همیشه سرد و مقعر چشم هایم را به چشم می زنم و بر می دارم و تن می کنم. اول کدام را ...یاد ندارم. راه می افتم. راهرو سرد است. سرد و ساکت. انگار همه خوابیده اند.من راه می روم. تق...تق....تـــــــق....صدای قدم های یک در میان ناقصی است که پای راستم هارمونی اش را به گند می کشد.
تق تــــــــق....تق تتــــــً....تتق تــــــــق
آقا....ممکنه ...یک لحظه.
بی توجه به او همچنان تند زمین را به عقب می رانم و پا می کوبم بر سرامیک های خسته از این همه تختُ این همه بیمار...این همه پزشک.
آقا...با شمام...لطفا...  هی آقا...
و مدام صدای قدم های من...صدای بازدم من وقتی بر می گردد از یقه ی بارانی ام و گیر می کند لابلای شکاف های باند های دور صورتم و دم می کند هوا در سفیدی انها و بوی بتادین و بوی دیگری که نمی دانم ....نمی دانم چرا دست بردار نیست...
آقا صدای مرا نمی شنوید...با شما هم هستم..لطفا صبر کنید....
صبر اگر می کردم. یا بهتر بگویم اگر صبر می کرد...حالا مجبور نبودم یا دقیق تر بگویم حالا مجبور نبودیم...این طور تن بدهیم به استهزاء ثانیه ها و بالماسکه ای که عقربه ها برایمان برگزار کرده اند. میهمانی تحقیر کننده ای که تنها به ارواح من و او گفته اند بالماسکه است تا جلوی چشم این همه میهمان خوانده و نا....خار شویم.
حالا انگار تمام چرخ دنده های ساعت اگر کارگران معدن باشند...چرخ هایشان را از توی حفره ها بیرون می اورند و باز می گردند و با هر بار رفت و شد....چشم می دوزند در دوربین چشم های صبور...یا بهتر توصیف کنم منتظر ما و لبخندی می زنند که دستهایمان را در جیبمان می سوزاند از بس سرد می کند وجودمان را از تو.
آن وقت همه یک صدا در دلشان به ما که اینگونه مجبوریم خیره شویم به بازی از پیش تعیین شده ی انها و زل بزنیم به گردیدن عقربه های احمق ساعت گرد یکدیگر ....می خندند.
 
آقای عزیز...آقا....
اآقای آخر را با امتدادی خواستنی می گوید....اگر بر می گشتم حتما دست راستش را به پیشانی گرفته بود و دست چپ با پوشه و کاغذ ها به کمر زده بود و مستاصل خود را سرزنش می کرد چرا لحظه ای اتاق را ترک کرده....
و من دور می شدم و دور تر.

حالا سیما مرده است. لابد.
حالا عیددیدنی ها تمام شده است. حتما.
حالا گیریم من هم مرده ام....شاید..

و من همچنان به قید ها عشق می روزم...وقتی مثل تمام آدمهای نادان دنیا نمی دانم....امروز آمده است.. یا می رود.
و من همچنان به قید ها عشق می روزم....وقتی مثل تمام آدم های معمولی دنیا در عزای عزیزی بغض می کنم.. بهتر بگویم عزیزترینی.


کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز