جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://delaaviztarin.persianblog.ir/post/85
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧  

 وبلاگ از دریچه ماه

این روزها همه جا سبز است، آنجا چطور؟

اصفهان - شهر گنبدهای فیروزه ای - پنجم فروردین یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

حتی با هفت هشت ده بار - شاید کمتر شاید بیشتر - آمدن به اصفهان و پرسه توی خیابانهای دوست داشتنی اینجا تعلق خاطری را که توی این سه چهار روز به اصفهان پیدا کردم در خودم ندیده بودم. برای من این بار اصفهان تبدیل شد به جایی که حالا جزء علایقم هست جزء دوست داشتنی هایم... گرچه اینجایی که الان هستیم – خانه های چوبی شاهین شهر – بیست کیلومتری با اصفهان فاصله دارد و حال و هوایش هم تفاوت، اما یک جورهایی مخصوص به خود است. آرامش عجیب آدمهای خواستنی خانه های بانمک... دوست دارم همه چیز را...اراکی هایی که حالا توی اصفهانند و آن سوال مورد علاقه ام: وای! تو دختر نسرینی؟! ابراز احساسات هایی که می کنند و می کنم آن بغل کردن ها و بوسیدن ها... بوسه هایی که روی گونه ها حک می شوند اما من فکر می کنم قلبهامان هم را می بوسند... آدمهایی که برمی گردد به سی چهل سال پیش آشنایی شان با مامان، و من تا حالا ندیده ام شان اما نه! آشنا هستم باهاشان آشنای آشنا... با خودم می گم مهربانی های آدمها حد و حصر ندارد مرزی نمی شناسد می رود و می رود و می رود تا به جایی فراتر از آسمان برسد. بی گمان لیمیتش را که بگیری بی نهایت می شود... یک شب سهند برایمان پیانو می زند ساز آسمانی من. یک روز آقای پایور سه تار می زند. می خوانم. همه مان می خوانیم... توی چارباغ می گردیم و کیف می کنیم. چه از پایینش که پر از خانه های قدیمی و رنگ و رو رفته و دوست داشتنی ست چه از بالایش که توش پاساژها و کافی شاپ ها و رستورانهای آنچنانی ست. نقش جهان را برای شاید دهمین بار می بینم و همچنان سیر نمی شوم. عالی قاپو و شیخ لطف الله و قیصریه آن کاشی کاریهای شگفت انگیز و نقشهای آسمانی و رنگهای سبز و آبی و فیروزه ای و زرد. یاد سفرنامه ی اصفهان دکتر اسلامی ندوشن می افتم اگر می خواهید حس الانم را بفهمید بروید سراغ همان! توضیحش توضیح اضافات می شود!... حتی رنگ جدول های اصفهان را هم دوست دارم! حوض وسط نقش جهان که دریایی ست. گلهای رنگارنگ، آسمان آبی با ابرهای کومولوس دلچسبش، گلدسته های سر به فلک کشیده ی شیخ لطف الله و مسجد امام است شاه است نمی دانم چیست!، رنگهای فیروزه ای و زرد و لهجه ی غلیظ و خوشایند اصفهانی روز خوبی برای آدم می سازند. نسیم زنده رود، سی و سه پل آجری، قایقهای رنگ رنگ توی آب، لیوانهای چای خوش عطر و بو و مرغهای دریایی که یکهو صدتایی – یا بیشتر – توی اشعه ی طلایی خورشید ِ ساعت چهار و پنج بعد از ظهر اصفهان با هم پرواز می کنند دنیایی دیگر را برای آدم تداعی می کند جایی شبیه بهشت! مگر بهشت باید چه چیزی جز این باشد؟ با زرین سهراب می خوانیم مشیری می خوانیم درس نمی خوانیم! مزه می دهد... می ریم خونه ی نیکا و پگاه اینا. پگاه دستم رو می گیره و یک راست می بره توی اتاقش. عکس هایش را نشانم می دهد عروسک هایش را کتاب هایش را لباس هایش را، مهربانی هایش را... نیکا کلی کتاب بهم قرض می دهد که نمی دانم اینها کی پس داده خواهند شد؟ شاید بهانه ای باشد برای اینکه زودتر اصفهان بیایم! کاش خوبی هایش را هم قرض گرفته باشم... از خانه کلی کتاب با خودم بار کرده ام آورده ام اینجا اما به غیر از ده بیست صفحه ای که خوانده شد بیشتر جای کتاب خوبی های آدمها را توی چهره هاشان می خوانم توی لبخندشان، قلبهاشان را مرور می کنم... اینها همین آدمها شبیه زاینده رود اند زلال و آبی و درخشان. شبیه همان جاده ای که به باغ پرندگان منتهی می شود آن چمنهای سبز که رنگشان با بقیه ی چمنها فرق دارد و درخت های بید مجنونی که سایه شان را پراکنده اند، توی آب توی چمنها و برای من. سایه روشن آفتاب را لابه لای شاخه های درختها دوست دارم... خونه ی یک خانوم گوگولی می رویم چقدر دوست داشتنی ست... موهای ناز و سفیدش از زیر روسری سبز رنگش پیداست با یک پیراهن گل گلی و شلواری که زیرش پوشیده. هی پذیرایی مان می کند هیچ محل نداریم برای خوردن دوباره اما اصرار اصرار اصرار... چه کنیم؟ روی میز کوچولویش یک کاسه آب نبات است کمی حاج بادوم و یک نوع شیرینی دیگر. توی ظرف دیگری فقط پرتقال است پرتقال های کوچکی که عجیب به آدم می چسبد آبدار و شیرین و خوشمزه کمتر مثل شان را دیده ام. شاید اگر همین پرتقال ها روی میزی توی خانه ای دیگر بودند اینقدر زیر زبانم مزه نمی دادند. با لهجه ی شیرین یزدی اش با قلب مهربانش اشکهای همیشه دست به یراقم را نمایان می کند. مهشاد؟! و همراه من لبخندی اشک آلود که دوستش دارم... امروز هم خونه ی یکی از همسایه های دایی اینا بودیم. یک خانوم ارمنی تپل و ناز که مادام صدایش می کنیم. برایمان قهوه درست کرد بهمان گاتا – یک نوع شیرینی مخصوص خوشمزه – داد کلی لهجه اش دوست داشتنی بود... اینجا همه چیز خوب است... با غزال و ثمن فیلم دیدم با زرین قدم زدیم حکم بازی کردیم توی مغازه ها گشتیم سریال های آبکی دیدم – و می بینیم – با آدمهای جدید آشنا شدیم و کلی کار که همه شان دلپذیر اند... اینجا همه چیز عالی ست... نقش جهان، چهل ستون، چارباغ، منار جنبان، پرنده ها، قایقها، درختها، آفتاب، آسمان، چای... خوب تر از همه: مهربانی های قلبهای آدمهاست...همین آدمهای ساده ی دوست داشتنی:) مرسی خدا!


کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز