جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://boosehayebaran.persianblog.ir/post/18
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧  

وبلاگ بوسه های باران

نثار روی تو هر گل که در چمن است   

آدمهای کمی هستند توی دنیا...که بتوانی گوشی تلفن را برداری و بهشان زنگ بزنی و بی بهانه زار زار گریه کنی...آدمهای کمی هستند، که پا به پایت از آنور خط اشک بریزند...آدمهای کمی هستند که دلتنگیهایت را دوست بدارند و از زیادیشان گله نکنند

کسی گفت: دغدغه های عجیبی داری! و من نپرسیدم دغدغه های عجیب من کجای دنیای آدم ها جا دارند... دیگر خودم خوب میدانم دغدغه های غریب مال همین سالهای جوانیست...همین شور و التهاب و گرما...همین خواستنهای پر هیاهو...همین نشئگی بعد از هر دوستت دارم...

می دانی؟؟...توی این دنیا هیچ چیز را با این دغدغه های عجیب و حسادت های کوچک معصومانه عوض نمی کنم ... دیگر یاد گرفته ام بلند بلند فکر نکنم ... یاد گرفته ام دغدغه های عجیبم را برای خودم نگه دارم .... یاد گرفته ام سکوت کنم ... می پرسم : « حوصلهء شنیدن سکوتم را هم نداری ؟ » می دانم که داری...هم سکوت...و هم دغدغه های غریب...با این همه...آخرین شب سال را، می روم توی یک کافه ی کوچک وزل می زنم به جای خالیت....نمی دانم چرا...آخر سال که می شود....جای خالی ها...بیشتر دهن کجی می کنند به آدم...قهوه ها انگار...تلختر می شوند و نگاه آدمها بهت حریصتر و حال به هم زن تر

دیگر مهم نیست اما...هیچ کدام ازین چیزهایی که گذشت، ارزش لحظه ای فکر کردن ندارد...پنچره را باز می کنم و می گذارم بهــار جاری شود توی رگهایم...تکیه می دهم به پشتی صندلی و چای می نوشم و تاب می خورم و یک دنیا خوشبختیست که قلبم را می فشارد...حق با توست انگار...می گذارم زندگی به سادگی بگذرد ... سخت نگیرم بهتر است انگار . باید صبور بود ...

و فکر کرده بودم، به نشانه ها...به صدای پرنده ای که صبح عید با صدایش بیدار شدم...به باران که بارید ... بعدش یک پروانه راهش را گم کرد لابد که آمد توی خانه...

بوسیدمت... هنوز هم نیستی و می بوسمت... می شود بخندی؟ ...می شود با فشارِ بوسه ام از خواب بیدار شوی؟... حالا از آنسویِ آب ها٬... و ترانه یادت بیاید...من را هم؟

.

.

.

نگاه کن! بهــــار شد....سالی پر از خوابهای رنگی، موسیقی، سکوت و آرامش داشته باشی عزیز ِدل...!