جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://mahtabtarien.persianblog.ir/post/42
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧  
وبلاگ این راه بی نهایت
 

 

. 

به چشم هایش که خیره می شوی، معلوم نیست نگاهت را پاسخ می دهد یا در فکر صد سالی است که گذشت! برمی گردم به سال های قبل، دایی جان بزرگ فامیل بود و محکم مثل هر مرد دیگر، یک دایی بود کلی بچه و خواهرزاده و برادرزاده دورش. شاید خودش هم یاد همان روزهاست، شاید هم رفته به خیلی سال پیش تر! آن روزی که دنیا هنوز خبر از وجود من نداشت! آن روزها که گنج جوانی در اعماق دلش پنهان بود و او برای یافتن اش روزهای عمرش را گرو گذاشت! آن روزهایی که با همسرش _که حالا ده سالی می شود که تنهایش گذاشته_ دست بچه ها را می گرفتند و راهِ چطور رفتن را بهشان می آموختند.

حالا دارم یک جورهایی قطرۀ دائم گوشۀ چشم اش را می فهمم.چقدر باید سخت باشد زندگی برای مردی که همیشه دست گیر بوده و حالا برای چند قدم ناقابل درون خانه، اگر دست گیرش نشوند زمین بخورد!

شاید هم غرق در روزی است که دست در دست پدر به راه بی نهایت زندگی خیره شده بود و داشت برای یک زندگی طولانی آماده می شد. و حالا آخر این امید است. احساس می کنم این بار صدای نالۀ دلِ سوخته اش را گیراتر می شنوم!

زیاد نمی توانم به چشم هایش خیره بمانم. به چشم هایی که حدود صد سال کار کرده، بی هیچ کمکی، و امروز رنگ این چشم ها هم فریادِ پیری می زند! و گوش هایش که دیگر تاب شنیدن خیلی از صداها را ندارد. و حواس اش، که این را وقتی عیدی می داد! متوجه شدم _یکی دوهزار، یکی پنج هزار، یکی هجده هزار!، و یکی هیچی!!_

دایی جان، همان مرد محکم روزهای قدیم که شاید خیلی ها دوست داشتند جایش را بگیرند، امروز با یک عمر اشک و ناله نمی تواند تنها! فاصلۀ یک متری صندلی تا تختش را برود.عین روزهای کودکی!

بی اختیار زبانم می چرخد: وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَکِّسهُ فِی الخَلق اَفَلا یَعقِلون / و ما هر کس را عمر دراز دادیم به پیری در خلقتش بکاستیم آیا در این کار تعقل نمی کنند؟/ یس 68 

پ.ن: روز اول عید، در حضور یک پذیرایی مهمان، عکس گرفتن دزدکی از بزرگ فامیل هم عجب دردسرهایی داردها!


 

. 

به چشم هایش که خیره می شوی، معلوم نیست نگاهت را پاسخ می دهد یا در فکر صد سالی است که گذشت! برمی گردم به سال های قبل، دایی جان بزرگ فامیل بود و محکم مثل هر مرد دیگر، یک دایی بود کلی بچه و خواهرزاده و برادرزاده دورش. شاید خودش هم یاد همان روزهاست، شاید هم رفته به خیلی سال پیش تر! آن روزی که دنیا هنوز خبر از وجود من نداشت! آن روزها که گنج جوانی در اعماق دلش پنهان بود و او برای یافتن اش روزهای عمرش را گرو گذاشت! آن روزهایی که با همسرش _که حالا ده سالی می شود که تنهایش گذاشته_ دست بچه ها را می گرفتند و راهِ چطور رفتن را بهشان می آموختند.

حالا دارم یک جورهایی قطرۀ دائم گوشۀ چشم اش را می فهمم.چقدر باید سخت باشد زندگی برای مردی که همیشه دست گیر بوده و حالا برای چند قدم ناقابل درون خانه، اگر دست گیرش نشوند زمین بخورد!

شاید هم غرق در روزی است که دست در دست پدر به راه بی نهایت زندگی خیره شده بود و داشت برای یک زندگی طولانی آماده می شد. و حالا آخر این امید است. احساس می کنم این بار صدای نالۀ دلِ سوخته اش را گیراتر می شنوم!

زیاد نمی توانم به چشم هایش خیره بمانم. به چشم هایی که حدود صد سال کار کرده، بی هیچ کمکی، و امروز رنگ این چشم ها هم فریادِ پیری می زند! و گوش هایش که دیگر تاب شنیدن خیلی از صداها را ندارد. و حواس اش، که این را وقتی عیدی می داد! متوجه شدم _یکی دوهزار، یکی پنج هزار، یکی هجده هزار!، و یکی هیچی!!_

دایی جان، همان مرد محکم روزهای قدیم که شاید خیلی ها دوست داشتند جایش را بگیرند، امروز با یک عمر اشک و ناله نمی تواند تنها! فاصلۀ یک متری صندلی تا تختش را برود.عین روزهای کودکی!

بی اختیار زبانم می چرخد: وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَکِّسهُ فِی الخَلق اَفَلا یَعقِلون / و ما هر کس را عمر دراز دادیم به پیری در خلقتش بکاستیم آیا در این کار تعقل نمی کنند؟/ یس 68 

پ.ن: روز اول عید، در حضور یک پذیرایی مهمان، عکس گرفتن دزدکی از بزرگ فامیل هم عجب دردسرهایی داردها!



کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: مسابقه اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره