جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://pooyahossein.persianblog.ir/post/37
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧  

 وبلاگ واینک آغاز دیگر

من و نو روز 

پیش در آمد :  از پنجره که به بیرون نگاه می کنم ، نگاهم را یخ می زند . برف را می بینم که همچنان می بارد . سه - چهار روزی شد که برف یک سره می بارد و نام ایستاد شدن را نمی گیرد . شاخص های اطراف خیابان ها اندا زه ی برف های باریده را نشان می دهند ، کوشش می کنم بفهمم چه اندازه برف باریده است ، یک متر ؟ دو متر ؟ نمی دانم ! نمی فهمم ! گناه شاخص ها نیست ! گناه من است ، هیچ گاه ریاضی ام خوب نبود !اما قدر مسلم اینکه برف باریده و خوب هم باریده است . در این سه - چهار روز چند بار برف روبی کرده ام ؟ یک بار ؟ دو بار ؟ یادم نیست ! گناه بار ها نیست ! گناه من است ! تا یادم می آید هیچ گاه حافظه ی خوبی نداشته ام ! این از کجا یادم آمد که حافظه ی خوبی ندارم ؟ یادم نمی آید !با خود می گویم در زمستان زندگی کردن و از بهار نوشتن هم از آن کار هاست که کارستان اش می گویند . شاید همیشه چنین بوده ام . شاید همیشه چنین باشم . گناه بهار نیست . گناه من است که زمستانی ام . یا شاید گناه زمستان باشد که بهار مرا از من گرفته ست . چه می دانم ؟ ! 

آئین های نو روزی : دو سه روز مانده به نو روز ، مادر را تب سال نو می گرفت . تمامی دار و ندار پدر ام برای چندمین سال پیاپی تکانه های زلزله مانندی را تجربه می کردند . مادر غر و لند کنان می گفت : چقدر این فرش ها و دوشک ها و با لش ها و لحاف های کهنه را بتکانم ؟ خدا می داند ! چقدر به این مرد بگویم که همه چیز کهنه و رنگ و رو رفته ست ؟ چقدر داد بزنم که بابا ! ما هم سیال وشریک داریم ! چقدر بگویم که وقت اش رسیده تا ما هم چیز های نو بخریم ! پدر که معمولآ خانه نبود و شب ،  وقتی نق زدن های مادر تکرار میشد ، می خندید ، سر تکان میداد و معمولآ می گفت : زن ! زندگی در این خراب شده شهر ، سخت است . می بینی که صبح تا شب جان می کنم . یک روز بیکار نیستم . یک ماه تمام را در کار کردن ام و تمام در آمد یک ماهم ، فقط خرج خورد و خوراک و پوشاک می شود ، دیگر چیزی اضافی برای سیال داری ها و شریک داری های جناب عالی نمی ماند . شب سال نو برای من یکی از طولانی ترین شب ها بود . نان شب یا به اصطلاح امروزی ها ( شام ) همان سبزی پلو بود و گهگداری یک ماهی بریان نیز چشمان حریص ما را نوازش میداد . مادر می گفت : شب سال نو حتمآ باید سبزی سر دستر خوان باشد ، چون نبود اش بد شگونی دارد و بود اش نشان سبز یست که سال نو را خوش یمن می سازد . سال هائیکه پدر ، جیب اش ( خندان ) می بود ، مادر هفت میوه هم تدارک می دید و الا میوه ی در کار نبود تا هفتی هم داشته باشد .من با یک حساب سر انگشتی ساده ، کالای نو دارم و جیب خرج فردا را نیز از پدر می گیرم و اگر نداد مادر را واسطه می سازم ، به خواب خوشی فرو می رفتم . 

نو روز : همیشه با خودم در جدل بودم ، چرا نو روز یک روز ؟ چرا تجلیل از سال نو فقط یک روز ؟ بعد ها کم کمک فهمیدم ! می بینید من هم گاهی هر چند کم - کم اما می فهمم ! از اول صبح روز نو روز تا نوشیدن چای صبح و پوشیدن کالای نو و گل گلی ، به اصطلاح شادی مرگک می شدم و سریع از خانه بیرون می زدم . شهر کهنه به یکباره نو می شد . مردمان جدیدی را با قیافه های جدیدی می دیدی . « این نه همان شهر است که من دیدم اش پار » قرار مان در قرارگاه و دوستان همه بر سر قرار شان رسیده ، پای ما و کوهی که هنوز نام اش را نمی دانم و کوه سخی جان اش می خوانم و صد البته از جانب کارته پروان اش می بینم .پیران و جوانان و زنان و مردان و کودکان بی شماری از سینه کش های کوه عرق ریزان و بعضآ هن هن کنان راه سر بالا میروند و گهگداری نفس تازه می کنند . صدای قهقهه های گاهآ بی معنی ما که تبعیت از این گفته های موسفیدان و پیچه سفیدان است ( اگر در نوروز خندان بودی مابقی سال را نیز خندانی ) دل کوه و گوش رهگذا ران را می آزارد .حوالی زیارت سخی جان پر از مردمانیست که برای دیدن مراسم بالا شدن ( جهنده ) یا علم مبارک ، تجمع کرده اند . جهنده به طرف آسمان قد بر می افرازد و شور و هلهله های ما نیز آسمانی می شود . نجوا های بیخ گوشی مردمی که در اطراف ما هستند  به گوش می رسد : امسال جهنده به آسانی بلند شد ، سال خوبی را پیش رو داریم . نوروز مبارک ! هر روز تان نوروز و نوروز تان پیروز !می گویند : حضرت علی ، در روز نوروز به خلافت رسید . و اینگونه ست که نوروز در افغانستان هم آهنگ با باور های دینی مردم همه ساله در جوار زیارت سخی در کابل و مزار تجلیل می شود .

 نو روز و افسانه : عروس طبعیت در حالیکه هفت قلم مشاطه ی جمال نموده ست و خود را به سبز ترین زیور ها آراسته ست ، کنار چشمه ی ، در یک روز آفتابی ، بدن آرزو مند اش را به سینه ی افتاب سپرده و منتظر « بابه نوروز » این پیر کهنسال و تیز پا و گریز پا ، نشسته ست . امسال قرار است او به آرزوی دیرینه اش ( وصال بابه نوروز ) برسد . سمفونی شر شر آب چشمه ، نوای دل انگیز گنجشکان ، گرمای رخوت انگیز آفتاب ، چشمان زیبای عروس خانم  برای لحظه ی روی هم می افتد . رویا اما دیری نمی پاید و عروس زیبا بیدار می شود . ای  وای ! بابه نوروز نیامده رفته ست ! ای دریغ ! عروس طبعیت باز از وصال معشوق ماند ! باز یک سال انتظار ؟ باز یک سال لحظه شماری ؟ نه ! نه ! نه ! عروس افسانه ی ما بی هوش می شود . راویان آثار ، ناقلان شیرین سخن شکر گفتار ، چنین روایت می کنند : عروس خانم در حال بی هوشی و افتادن ، اگر در آب افتاد ، سال پر خیر و برکت و پر حاصل ، پیش روست ! اگر به خشکی افتاد ، سال پر محنت و خشکی و بی حاصلی خواهد بود ! امسال عروس ما به کجا خواهد افتید ؟


کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: مسابقه اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره