جشنواره اینترنتی نوروز

مسابقه و جشن اینترنتی وبلاگنویسی نوروز 87

http://derakm.persianblog.ir/post/29
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧  

 وبلاگ دراک

یکی دو سال بود ازدواج کرده بودم و مستقل زندگی می کردم . یه شرکت خانوادگی راه انداخته بودیم و فعالیت می کردیم. واقعا داشتیم سعی و تلاش می کردیم که موفق بشیم و اوضاع هم خوب پیش می رفت. من و برادرم و دو تا خواهرام و خانمم(پگاه) کار می کردیم پدرم هم تجربه چندین و چند ساله خودش رو در اختیار ما می ذاشت. مادرم هم عصرها یه سر به شرکت میزد و ذوق ما رو می کرد!!

با زحمت و صد جور وام و قرض تونستیم محلی رو واسه شرکت بخریم و با صبح تا آخر شب کارکردن و جمعه و تعطیل نداشتن قسطا شو می دادیم.

تابستون ۱۳۸۴ بود که قرار گذاشتیم امسال یه مسافرت بریم و استراحتی بکنیم. برای اینکه شرکت تعطیل نشه من و پگاه چند روز رفتیم شمال و برگشتیم و بعد از ما بقیه خانواده با هم رفتن مشهد و بعدش شمال و اصفهان و به طرف شیراز.

 صبح شنبه ۲۶ شهریور ۸۴ از خواب بیدار شدم و نمازم رو خوندم ؛ می خواستم زنگ بزنم به خونه بابام اینا ببینم کی رسیدن چون آخرین خبرم از اونا دیشب ساعت ۱۲ بود که ۲۰۰ کیلومتری شیراز بودن. صبح باید زودتر می رفتم شرکت ؛ با برادرم قرار داشتیم که سر و سامونی بدیم به شرکت و مرتبش کنیم. ساعت حدود ۶ صبح بود ؛ هنوز سجاده رو جمع نکرده بودم که موبایلم زنگ زد؛ شماره رو نگاه کردم برادرم بود؛ گوشی رو برداشتم : سلاااام!!! صدای غریبی از اونور گوشی گفت : شما ؟؟؟؟

خیلی تعجب کردم، صدای فرد غریبه در هیاهوی صدای جاده کمرنگ می نمود، خودم رو معرفی کردم ،گفت: با سرنشین های تویوتای آبی رنگ چه نسبتی داری؟ گفتم : خانوادهء من هستن، گفت: اسماشون رو دقیقا بگو و سن اونها رو و نسبشون با خودت رو !! سرم داشت گیج میرفت گفتم: ۱- سید عبدالرضا میرعظیمی،۵۷ ساله،پدرم ۲-روح انگیز عادل،۴۶ ساله،مادرم ۳- ابوذر،۲۶ساله،برادرم  دو تای دیگه هم ۲۲ ساله و ۱۹ ساله خواهرام هستن ، ... مگه اتفاقی افتاده؟ گفت : آره، سعادت شهر(۱۰۰کیلومتری شیراز) رو بلدی؟ گفتم: بلدم گفت: متاسفانه چهار تاشون فوت کردن و یکیشون هم به شدت مجروح شده و بیمارستانه ، سریعا خودت رو برسون پاسگاه سعادت شهر!!!!

دنیا دور سرم چرخید، قفسه سینم تنگ شده بود ، نفسم بالا نمی آمد، همه چیز رو فراموش کردم دوستامو آشناهامو همه رو ، نمی دونستم باید چی کار کنم ، .... چی بگم ... !

پگاه از خواب بیدار شده بود و  تماس مشکوک تلفنی و تحیر من اونو هم هول کرده بود ، پرسید چی شده؟ مغزم منو یاری نمی کرد که بهش چی بگم ، فکر می کردم می تونم برای همیشه این قضیه رو مخفی کنم یا شاید اگه به کسی نگم این اتفاق پاک میشه ، لحظات سخت و سنگینی بود ....  

گفتم: بابام اینا تو راه تصادف کردن و داداشم گواهینامه همراش نبوده، الان تماس گرفت که براش ببرم البته کسی چیزیش نشده!!!

ساعت حدود ۶:۳۰ صبح بود ، از پگاه خواستم که ببرمش خونه پدرش ، فوری راه افتادیم به طرف خونه باباش اینا، توی راه بهشون زنگ زدیم و از بابای پگاه خواستم که همرام بیاد.

توی راه به همه چیز فکر می کردم ، اینکه کی رانندگی می کرده!! یا چی شده که تصادف شده؟ اما یه نکته بیشتر از همه چیز فکرم رو مشغول کرده بود ، نمی دونستم اون یه نفر که مجروحه کدوم یکی از اعضاء خانوادمه! شرایطه سختیه ، فکرشو بکن فقط حق داشته باشی یکی از عزیزاتو زنده داشته باشی! کدوم رو انتخاب می کنی؟؟؟!!!

خیلی سخت و طاقت فرسا بود، لحظات به کندی می گذشت، بابای پگاه رانندگی میکرد از شیراز تا سعادت شهر ۱۰۰ کیلومتر از خروجی دروازه قرآن راهه ، توی مسیر مزرعه های ذرت بود و من سعی میکردم با صحبت کردن در مورد ذرت و مزرعه خودم و ایشون رو سرگرم کنم ، تقریبا نصف مسیر رو اومده بودیم که موبایلم زنگ زد ، پگاه بود ، از صداش فهمیدم که خبر بهش رسیده ، در حالی که سعی میکرد خودش رو عادی جلوه بده گفت : -گوشی رو به بابام بده می خوام یه سوال بکنم-، گوشی رو دادم ، بعد از چند لحظه متوجه تغییر رنگ صورتش شدم ، مکالمه زیاد طول نکشید ، خداحافظی کرد و گفت : -راستی با چی تصادف کردن؟؟ میدونی مهدی جان ؛ با تجربه ای که من دارم بعیده که تصادف جاده ای اون هم نصفه شب به این سادگی باشه! حتما مجروحیت و صدمات جسمی هم داشته! حتی احتمال داره کار به بیمارستان هم کشیده باشه!- حدس زدم که خبردار شده باشه، گفتم: - پگاه خبر رو بهتون داد، آره؟! نگران نباشید من همه چیز رو میدونم- گفت: -چی رو میدونی؟- گفتم: - اینکه چهار تاشون فوت شدن! فقط نمی دونم کدوم الان بیمارستانه!!! دیدم رنگش سفید شد و گفت: - پناه بر خدا چهار نفرشون؟؟!!! به من گفتن یه نفر ! -  گفتم : - هر چی خدا بخواد همون میشه- یادم افتاد که وقتی صبح این خبر رو بهم دادن قرآن رو باز کردم این آیه اومد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و همین قدرت و صبر عجیبی به من داد: -- ای کسانی که ایمان آوردید ؛اگر می خواهید رستگار شوید صبر کنید و دیگران را به صبر کردن دعوت کنید و تقوا پیشه کنید--

البته توی دلم غوغایی بود ، ولی نمی خواستم دیگران رو بیش از این ناراحت و متشنج کنم. می دونستم که توی این احوال فقط آرامشه که می تونه بهمون کمک کنه. کم کم به سعادت شهر نزدیک می شدیم و دلهره من بیشتر میشد. از دور تابلو "سعادت شهر 15 کیلومتر" رو می دیدم ، به تابلو که رسیدم یه دفعه چشمم به لاشه ماشینمون افتاد ، وای خدای من !!! چه وحشتناک!!! از ماشین فقط چراغهای عقبش سالم مونده بود و کامل چرخ شده بود! تمام بدنم درد گرفته بود ، هر دو ساکت بودیم ، موتور ماشین چند صد متر اونور تر افتاده بود و تکه های دیگری از ماشین هم روی زمین پخش بود. کف جاده یه خراشیدگی به عمق 2 سانتی متر و طول 50-60 متر کشیده شده بود و در امتداد اون یه تریلی از جاده خارج شده بود. وای که چه دلخراشه تصور صحنه ای که عزیزات رو فقط چند ساعت پیش توش از دست داده باشی!! به خودم جرات دادم و نزدیک تریلی شدم ، درست مثل یه گرگ که بعد از دریدن یه آهو با پوزه و چنگال خونین یه جا آروم گرفته باشه !!! خونم بجوش اومده بود!  رفتم به طرف ماشین خودمون ، همه چیزش داغون بود ، سر دنده ماشین روی صندلی عقب، کفش برادرم ، وای!! چند تا سیب خون آلود ، پسته ، MP3 Player خواهرم که تازه بهش کادو داده بودم !! دیگه طاقت نیاوردیم ، سوار شدیم و به طرف سعادت شهر حرکت کردیم.

خیلی طول نکشید که به سعادت شهر برسیم، هر دو ساکت بودیم ، نمی دونستم باید چی بگم یا چکار کنم، پاسگاه همون اول شهر بود ، دست و پام می لرزید یه حس غریب داشتم ، هیچ نیرویی توی دنیا نمی تونست بهم آرامش بده ، تابلو نمازخونه رو دیدم و بی اختیار رفتم داخل ، دو رکعت نماز خوندم و از درگاه یزدان طلب کمک کردم ، از نمازخونه که اومدم بیرون دیدم پدر خانمم خیلی هماهنگی ها رو انجام داده و وسائل جا مونده تو ماشین رو تحویل گرفته ، همه یه جوری نگام می کردن شاید منتظر عکس العمل من بودن ، یه کم که دور و برم رو گشتم دیدم که احسان دوستم به همراه چند تا از بچه های دیگه زود تر از ما اومدن و هر کدومشون دنبال یه کار هستن ، برام آب قند آوردن ، اینجا ها بود که کم کم احساس میکردم دارم خواب میرم یه خواب توی بیداری!  

        یکی از سربازها اومد و گفت راننده مقصر داخل بازداشتگاهه می خوای ببینیش؟ یه کم فکر کردم و گفتم : آره -  در یچه بازداشتگاه رو باز کرد یه جوون حدودا ۳۵ ساله که ظاهرا اهل دود و دم بود اونجا نشسته بود، گفتم : چی شد تصادف کردین؟ گفت : کاملا بیدار بودم و داشتم از سمت راست جاده میومدم که یه دفعه دیدم یه ماشین سواری که رانندش خوابه اومد به طرفم ، هر چی تلاش کردم نتونستم ماشین رو نگه دارم و تصادف کردیم!!! با خودم گفتم حتما داداشم رانندگی میکرده و خوابش برده، توی دلم کلی بهش غر زدم !!

(البته بعدا معلوم شد که راننده دروغ گفته و خودش خواب بوده و مواد استعمال کرده بوده و سرعت غیر  مجاز داشته)

یادم افتاد به دیشب که با برادرم تلفنی صحبت کردم و تاکید کردم که شب رانندگی نکنه و اگه میخواهد بیاد خیلی احتیاط کنه! لیوان آب قندم رو دادم به راننده و اومدم بیرون.

    احساس عجیبی داشتم ؛ سرم روی بدنم سنگینی می کرد دوست داشتم بخوابم ؛ کم کم سر و کله دایی ها و پدر بزرگم هم پیدا شد. پدر بزرگم که حدودا ۷۵ ساله است  و مردی مقاوم و مستحکمه به محض دیدن من از پا افتاد و روی زمین ولو شد! من تا حالا اشکشو ندیده بودم !

    دایی کوچکترم رفت که اجساد رو تحویل بگیره ! مناظر رو تار می دیدم و چیز زیادی به خاطرم نمونده! یکی از دایی هام داشت گریه می کرد و داد میزد و بی تابی میکرد ! همه به من به دید ترحم نگاه می کردن و پدر بزرگم روی زمین دراز کشیده بود! یکی از پلیس ها به اون یکی می گفت: «این چه شغلیه!! هر شب تصادف؛ هر شب جنازه ؛ هر روز عزاداری و گریه!! هر نیمه شب ساعت ۲ از خواب بیدارت می کنن که برو از تو ماشین جنازه در بیار !! من که دارم دیوونه میشم»

    و واقعا که راست می گفت ؛ حتی من نمی تونم تصور کنم این شغل رو!

    پدر خانمم اومد و گفت همه اجناس رو تحویل گرفتم بدون کم و کاست؛ حتی مقداری پول نقد و طلا هم که همراهشون بود بصورت کامل و بدون هیچ کسری تحویل شده بود.

    توی این گیر و دار راننده جرثقیل از من کرایه می خواست و یک پلیس نما  پول ناهار ظهر بچه ها رو !!!!

    نکته: اون روز و بعد از اون خیلی فکر کردم ؛ به اون پلیسی که به من خبر رو داد و اون پلیسی که از کارش می نالید و اونهایی که پول و طلا و کالا رو توی اون شب تاریک بدون کم و کاست تحویلمون دادن و اون یکی که تقاضای رشوه می کرد! چرا یکی آنقدر پاکه که دست از پا خطا نمی کنه و یکی اونقدر بی شرم که توی بدترین شرایط از من رشوه می خواد!

    شاید همه باید بیشتر فکر کنیم

اون روز روز خیلی عجیبی بود؛ روز سخت و در عین حال جالب!! الان هر وقت به اون روز فکر می کنم باورم نمیشه که چطر اون روز تموم شد! اما حالا خوب می دونم که همه روزها چه خوب و چه بد ؛ آسون یا سخت تموم میشن.

            باید دنبال یه سری کارهای اداری می رفتم ، مثلا دادگاه برای گرفتن گواهی فوت و مجوز دفن ! کارهایی که معمولا آدم ها فکر نمی کنن یه روز هم نوبت اوناست که برن دنبالش! رفتم و کارها رو انجام دادم ، رئیس دادگاه آدم خوبی بود و خیلی زود کارهای من رو انجام داد. من مثل یه تیکه چوب روی آب رودخونه بهر طرف که آب حرکت می کرد می رفتم و کاملا بی اراده دیدم که دارم به طرف مرودشت میرم ، شهری که تنها خواهرم که زنده مونده و به شدت مجروح شده به اونجا انتقال داده شده بود.

            یکی از پسر عمه هام با من تماس گرفت و اطلاع داد که به همراه همسرش در حال انتقال خواهرم به شیراز هستند و از من خواست که به اونجا برم. بلافاصله به طرف شیراز حرکت کردیم و حدود ساعت 11 صبح در محل بیمارستان بودم. خواهرم رو در حالی که بی هوش بود به اتاق عمل انتقال می دادند و تعدادی از آشنایان غمزده و مبهوت اونجا حضور داشتند.

            همه وقتی من رو می دیدن نمی دونستن که باید چه عکس العملی نشون بدن و من هم همینطور نمی دونستم باید چه کار کنم ، من باید به عمه و خاله تسلیت بگم از دست دادن برادر و خواهرشون رو یا اونا من رو تسلی بدن به خاطر از دنیا رفتن پدر و مادرم! اما چیزی که مهم بود این بود که واقعا همه زحمت می کشیدن و از صمیم قلب اشک می ریختن.

            همواره سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و تصمیمات درستی بگیرم اما فشار افکار و احساسات خیلی زیاد می شد و هر لحظه احساس میکردم که مغزم داره می ترکه، از بیمارستان اومدم بیرون با تعجب دیدم همه چیز عادیه و مردم همه دارن زندگی عادیشون رو انجام میدن! انگار نه انگار که من خانواده ام رو از دست دادم.

            با خودم گفتم : دنیا خیلی بزرگتر از اینه که من فکر می کنم و باید توکل کنم به صاحب اون !

            ... رفتم توی یه کافی شاپ و سفارش یه قهوه دادم ، سیاه و تلخ ! ...


کلمات کلیدی: نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: مسابقه اینترنتی نوروز ،کلمات کلیدی: جشنواره