http://omre86sf.persianblog.ir/post/43

وبلاگ عمره دانشجویی  نوروز از زبان دکتر شریعتی

"*آفتاب - فرهنگ و اندیشه: در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفرعلمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهانقسمت نشد. چوم نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکاراتگرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثهسخن تازه ازنوروز گفتن دشوار است.*"
نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیستهر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد:

اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوستدارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد،ازآن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شورزادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، درمیان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کابارهها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشنازچراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزانازهیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطرازبوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک ... نوروز تجدید خاطره بزرگی   
آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده مانوروزرا جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “
 
 
 
است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند وچهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیاتدوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هرچه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را درانسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چهنوروزرا ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراکحیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در همریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر وهمیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را،جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له میکند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلداززوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعهپیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل هارا قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما راساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا میسازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش،کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان میبینیم و جشننوروزیکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمینبر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن وصفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژهمی رود. ایمان به اینکهنوروزرا ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پرهیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی کهاسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله هایمهیبی کهازتخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان راپیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده هایسرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.  
 
مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “
 
 
 
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را میگریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادیباید " نوروزدر این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشیو  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بودهو نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره درگسستن آن می کوشیده است نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند " نوروزروز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستینروز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه ونوروزنخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستانیا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغازکرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنینوروزبی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستینبار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلامکه همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیزانتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادفشگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومتعلی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروزکه با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمانمذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بودپیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعیگردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه  
 
یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد رانوروز.... “
 
 
 
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد رانوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهنخویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیدهاست پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اندازآن پس با آیات قرآن وزباناللهازاو تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق بهحقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونشاین پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بودهاست ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجامداده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخنشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی کهدیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیقفراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستینلحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیرآسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانیکه خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت میکنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداززمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم اینقرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ واساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

/ 0 نظر / 7 بازدید